زندگی

این روزها لابلای وبلاگ های قدیمی و رها شده دنبال دوستانم میگردم.

توی کامنت دونی ها و کامنتاش، دنبال خاطراتم ، روزهای خوب و بد گذشته، دنبال سالهای رفته از عمر ….

آیدی هایی که دیگه هیچوقت چراغشون روشن نمیشه. آفلاینهایی که دیگه هرگز خونده نمیشه :|

منتشرشده در:  on ژانویه 16, 2010 at 10:51 ق.ظ (3) دیدگاه

کمربند

میشینم رو صندلی جلو و ماشین حرکت میکنه. میخوام کمربند ببندم. خیلی سفته. به زحمت میکشمش .حتی وقتی میخوام چفتش کنم گیر میکنه . یه لحظه  فکر میکنم خرابه ولی بالاخره موفق میشم و کمربند ایمنی! بسته میشه.

آقای راننده اما، خیلی راحت یه تیکه طناب (کمربندی که میخ کرده به بالای صندلی) رو برمیداره و میذاره رو پاش.

ماشین سرعتش زیاده  و من دارم فکر میکنم با این کمربند بستنمون،ممکنه دو جور اتفاق بیوفته:

1: یه چیزی جلومون سبز بشه و ترمز شدید و آقای راننده پرت شه بیرون و من چون کمربند بستم طوریم نمیشه . بعدشم  احتمالن اینجوری بشم D:

2: با این سرعت بخوریم به یه جایی و آقای راننده راحت خودشو نجات بده ولی کمربند صندلی من خیلی سفته، قفل بشه و نتونم بازش کنم و یهو ماشین منفجر بشه .بعدشم احتمالن آقای راننده اینجوری بشن D:

ولی خب شانس آوردیم سالم رسیدیم و طوری نشد.

پ.ن: وقتی کمربند رو گرفتم دستم دور از جون اینقدررررر چرب بود که خواستم بهداشتی بازی در بیارم و از خیرش بگذرم ولی چه کنم که جان عزیزست و اینا :دی

منتشرشده در:  on ژانویه 7, 2010 at 8:18 ق.ظ (6) دیدگاه

یادش به خیر مادربزرگم برامون قصه تعریف میکرد تا خوابمون ببره

نوه هامون در مورد ما چی میگن؟

1- آخی مامان بزرگم برام وبلاگ میخوند تا خوابم ببره

2- آخی مامان بزرگم برام فید میخوند تا خوابم ببره

3- مامان بزرگم هر وقت گودر میخوند، فیدهای جالب و خنده دارشو برامون میخوند یادش بخیر

میشه ادامه  داشته باشه :)

منتشرشده در:  on دسامبر 9, 2009 at 2:33 ب.ظ (3) دیدگاه

ذوق سرشار

یادگرفتن مطالب جدید شوق آور و لذت بخش هستند.

این ذوق اینقدر هست که استاد بنده خدا تعجب میکنه از همچون منی :دی

هر مطلب جدید که یاد میگیرم انگار دنیام عوض میشه و میل به دانستن بیشتر، هزار برابر میشه.

حیف که به خودم قول دادم دور مطالب آموزشی رو خط بکشم وگرنه چیزهایی که یاد گرفتم رو مینوشتم.

منتشرشده در:  on نوامبر 5, 2009 at 8:01 ق.ظ ۱ دیدگاه

انتخاب نام

انتخاب نام برای اولاد در هر دوره ای، با دوره های قبل یا بعد متفاوت است و این امری ست اجتناب ناپذیر.

ولی مسئله ی قابل توجه اینکه :

خیلی قبلترها: اسم پسر ها را غلامعلی(غلامِعلی) غلامرضا(غلامِرضا) غلامحسین(غلامِحسین) ومشابه این میگذاشتن. با تأکید بر کلمه ی غلام!

در دوره ای هم نامها به این صورت بود: عَبدُالعلی،عَبدُالرّضا،عَبدُالحسین و مشابه.با تأکید بر کلمه ی عَبد!

ولی در دوره ی جدید اسامی به این شکل تغییر پیدا کرده: امیرعلی،امیررضا،امیرحسین و مشابه. با تأکید بر کلمه ی امیر!

تا جایی که جدیدا هر اسمی را اولش امیر اضافه میکنند و میشود نام فرزند ذکور.

نمیدانم دلیلش فقط همان تأثیر عصر جدید هست یا کم شدن اعتقاد به اسامی (قاعدتاً) مذهبی.

اینکه قبلتر فرزند را غُلام و عَبدِ معصومین و امامان میدانستند و اکنون امیر! شان.

منتشرشده در:  on اکتبر 27, 2009 at 1:55 ب.ظ (2) دیدگاه

مهر

صبح روز اول مهر، توی راه بودم وبچه مدرسه ای های شهر های مختلفی رو دیدم.

تفاوت فرهنگها جالب بود برام.

دخترمدرسه ای هایی  که با وجود همه گیر شدن مانتوهای رنگی در شهر های مختلف،هنوز مانتوهای مشکی میپوشن و اجازه ی رنگی پوشی ندارن !

چند رنگ مانتوی مدرسه که ندیده بودم تا حال. رنگهای مرده و دلگیر!

پسر بچه های بدون کیف و کتاب و قیافه هایی که به همه چیز شبیه بود الا دانش آموز:))

یاد روز اول مهر خودم افتادم.رنگ مانتوم یادم نیست شاید سورمه ای . ولی یه مقنعه ی سورمه ای تریکو با کلاه از همون جنس و رنگ که مد بود اونروزها و شاید هم اجبار!

فقط چند روز کلاهش رو تحمل کردم و بعد از اون هیچوقت زیر مقنعه کلاه یا هدبندی نذاشتم و نمیذارم :دی

جلوی یکی از مدارس ابتدایی پسرانه اینو شنیدم: …بیا تو صف وگرنه پرونده تو میذارم زیر بغلت.

یعنی بچه از روز اول تهدید میبینه. من اگه بودم دیگه نمیرفتم مدرسه:دی

فکر نمیکردم هنوز همچین ناظم و مدیرهایی وجود داشته باشن.

پ‌ن: دلم هیچوقت نمیخواد برگردم زمان مدرسه.رنگهای تیره و درسهای الکی.به خصوص زجرهای موقع کنکور…

منتشرشده در:  on سپتامبر 26, 2009 at 7:45 ق.ظ (2) دیدگاه

این روزها

سلام
10روز پیش،پسورد فرفر رو عوض کردم: یه کاغذ برداشتم، یه سری کلمه و عدد نوشتم روش، گزینه تغییر پسورد رو زدم، از روی کاغذ نگاه کردم و پسورد رو عوض کردم. بعد هم کاغذ رو ریز ریز کردم و ریختمشون سطل آشغال.
هیچ حسی ندارم.
همه ی عکسهایی که با دیدنشون انرژی میگرفتم، برام بی تفاوت شدن.
بهار ِ این روزها، تلخه. تلخ و غیر قابل تحمل. آدمی که ساکته و به یه نقطه خیره میشه، سخته تحملش.
تک و توک اس ام اس هایی که جواب میدم، هیچ شکلکی ندارن. وقتی خودم مینویسمشون، بدم میاد از بی حسیش.

بعضی وقتا میام ایمیل چک میکنم.
دایرکتهایی که دوستانم میفرستن، میاد به جی میل. من نمیخوام کسی نگران بشه یا هر چیز دیگه.
گودر رو باز میکنم، چند تا عکس میبینم و باقی رو: مارک آل از رید.
سعی میکنم کتاب بخونم. کتابی که بگیرم دستم و کاغذش رو لمس کنم.
سعی میکنم آشپزی کنم. خیلی وقتا نمیشه.
چند وقت پیش با خودم قرار گذاشته بودم که بریم کلاس آبرنگ. اینروزها حتی فکرش برام سنگینه.

اگه باشم، هم اذیت میشم، هم انرژی منفی میدم و اذیت میکنم.پس بهتره یه مدت نباشم…

پ.ن: این نوشته فقط جهت اطلاع دوستان هست و ارزش دیگه ای نداره.

منتشرشده در:  on سپتامبر 14, 2009 at 7:05 ق.ظ (6) دیدگاه

ریا

همونطور که بعضی ها! اصرار دارن! نشون بدن که اعمال دینی رو انجام میدن، بعضی ها هم اصرار دارن! نشون بدن که به مسائل دینی بی اهمیت هستن و انجامشون نمیدن!

و این مابین هستن کسانی که تمایلی ندارن به در معرض نمایش گذاشتن! اعمالشون.

منتشرشده در:  on آگوست 29, 2009 at 11:19 ق.ظ ۱ دیدگاه

آنفوآنزای اعیونی

میفرمایند:

ما که دور و برمون نه حاجی داریم نه کربلایی، از شیشه اتوبوس آنفلو آنزای خوکی میگیریم احتمالا

منتشرشده در:  on آگوست 8, 2009 at 8:28 ق.ظ (4) دیدگاه

برای اینکه پوستتون توی آفتاب خراب نشه چیکار میکنید؟

بنده ی خدا ها از صبح تا شب توی گرما و سرما زیر آسمون بی سقف جون میکنن که مبادا دستشون جلوی نامرد دراز بشه

توی هیچ آماری نیستن

هیچ فریادرسی ندارن جز خدا

هیچکی مهم نیست براش که باشن یا نباشن

هیچکی سرشو بالا نمیگیره جواب سلامشون رو بده

اگه مریض بشن خدا میدونه تکلیف اهل و عیالشون  چی میشه

بعد توی سرخوش میری ازشون میپرسی: ببخشید شما برای اینکه پوستتون توی آفتاب خراب نشه چیکار میکنید؟

چی باید جوابت بده؟ جز اینکه: بعضی وقتا میرم زیر سایه درخت….

فهمیدی؟ سایه ی درخت!

حالا برو حق گزارشتو بگیر. نوش جان!

منتشرشده در:  on جولای 8, 2009 at 4:01 ق.ظ ۱ دیدگاه