شهر کتاب

تصورم از شهر کتاب، یه جای آروم و دنج بود که راحت بین قفسه های کتاب دور بزنم و گاهی یکیشون رو بگیرم دستم و چند خطی بخونم.
بدون هیچ مزاحمتی و صدایی
ولی اشتباه میکردم…
شهر کتاب جایی بود که به تنها چیزی که توجه نمیشد سکوت و آرامش بود. یه جایی مثل کتابخونه …
آدمها در شهر کتاب بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند
بلند بلند با تلفن صحبت میکردند
با صدای نامطلوبی دوتار میزدند و آواز میخواندند
آدمها حتی در شهر کتاب میوه پوست میکندند و با فریاد به هم تعارف میکردند و راجع به مزه میوه! اظهار نظر میکردند
کتابها در شهر خودشان هم غریب بودند
در شهر کتابها، آدمها حکومت میکردند!

Published in: on دسامبر 29, 2010 at 7:25 ق.ظ.  (۱) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.